تبلیغات
یگانه سادات - قصه های من وبابام 1



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 18 مرداد 1393-01:28 ب.ظ

نویسنده :یگانه سادات

قصه های من وبابام 1

بابام خودش را تنبیه کرد

بابام داشت روزنامه می‌خواند. من هم داشتم همان جا با اسباب بازیم

بازى می‌کردم. آن قدر سر و صدا راه انداخته بودم که بابام نمی‌توانست

از خواندن روزنامه چیزى بفهمد. براى همین بود که بابام اسباب بازى

مرا گرفت و گذاشت روى میز.





هرچه به بابام گفتم که اسباب بازى مرا بدهد، فقط جواب می‌داد:

نه! نه! نه! اما عاقبت دلش برایم سوخت و اسباب بازیم را داد.





بعد هم رفت جلوى آینه. توى آینه نگاهى به خودش کرد و گفت:

کسى که بد اخلاقى می‌کند چقدر زشت می‌شود! آن وقت،

بابام خودش را براى کار بدى که کرده بود، تنبیه کرد.






نظرات() 
تبادل لینک پربازدید
شنبه 6 دی 1393 03:19 ب.ظ
سلام مطالب خوبی داری اگه دوست داری وبلاگ رو تبلیغ کنی به وب من بیا و لینک وبلاگتو ثبت کن تا رتبت بره بالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.