تبلیغات
یگانه سادات - بانوی قهرمان



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 18 آبان 1393-08:07 ب.ظ

نویسنده :یگانه سادات

بانوی قهرمان




وارد تالار کاخ می شویم. جشن بزرگی برپا کردهاند.

افرادی با لباس های رنگارنگ دو طرف تخت

یزید ایستاده اند و به ما نگاه می کنند؛ که اسیر هستیم.

نگاهم به عمّه زینب است که آرام راه می رود.

انگار نه انگار که این همه سختی کشیده است؛

بعد از شهادت بابا دیگر ندیدم که عمّه راحت خوابیده باشد. شب ها

بیدار میماند

و ما را در آغوش

می گیرد.

اشک چشمان ما را با دستان زخمیاش

پاک میکند

و آن قدر ما را نوازش می کند

تا خوابمان ببرد.

سپس در گوشهای

به دعا و راز و نیاز با خدا مشغول میشود.

امّا امروز در برابر دشمنان، عمّه سرش را بلند کرده است
و محکم قدم برمی دارد.

نگهبان از ما می خواهد بنشینیم. من کنار عمّه می نشینم.

همه ی

بچّهها،
ترسان و نگران به کنار عمّه می آیند.

عمّه زینب همه را در آغوش می گیرد
و
به آرامی نوازش می کند

دلش شکسته است ولی به روی ما لبخند می زند.

یزید با صدای بلند می خندد. اطرافیان او با خنده ی یزید می خندند و به ما نگاه می کنند.

ناگهان عمّه از جایش بلند می شود و با صدای بلند می گوید: یزید! فکر می کنی چون به ما

سخت گیری کردی و ما را مانند اسیران به اینجا آوردی، ما خوار شدیم و تو عزیز شدی؟

صدای عمّه در تمام تالار می پیچد. در یک لحظه همه ساکت میشوند.

اطرافیان یزید با ترس

به یزید نگاه می کنند.

امّا عمّه همچنان سخنرانی می کند:

زیاد خوش حال نباش! وقتی پیش خدا حاضر شوی، آرزو می کنی

که کاش این روز را نمی دیدی.

یزید فقط نگاه می کند و مثل مرده ها بی حرکت مانده است.





٭ ٭ ٭
مردم با ترس و وحشت به یک دیگر نگاه می کنند.

دیگر کسی به ما نگاه نمی کند و نمی خندد.

سرم را بلند می کنم. به عمّه نگاه می کنم.

انگار که دیگر اسیر نیستم.


نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.